خرید بک لینک
زهرای من فقط 9 سالش بود. یه دختر آروم و خوشگل. مثل فرشتهها بود. یه عروسک داشت که اگه شبا تو بغلش نمیگرفت نمیتونست بخوابه. اون عاشق باباش بود اما... رویا دیگر نتوانست ادامه بدهد. سرمای شب به صورتش سیلی میزد اما او انگار هیچ چیزی احساس نمیکرد. علی دستهای مادرش را گرفت. - غصه نخور مامان، بابا به اون چه که باید برسه رسید. روح زهرا هم آروم گرفته دیگه. - زهرای من کجاست... مادر؟ زیر خروارها خاک خوابیده، دیگه نمیتونم تحمل کنم. دیگه طاقت ندارم. - مامان جان اینطوری نکن. این جوری، هم خودت رو اذیت میکنی هم منو. اگه خدایی نکرده اتفاقی واسه تو بیفته من چی کار کنم آخه. دلت میاد من، بیکس و تنها بمونم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا مرادی تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت: 14:21

- متشکرم دخترم... شما تنها با پدر و مادر این جا زندگی میکنین...؟! - بله... یه خواهرم شهرستانه، یه برادرم هم خارج از کشور زندگی میکنه یه برادرم که با خونوادش توی تهرونه... اما خب گرفتار کار و زندگیه... چطور مگه؟! - آخه تا جایی که (میلاد) برام گفته شما دانشجو هستین... اونوقت کی از پدر و مادر نگهداری میکنه... - خودم... آقای فرحزادی... من تقریبا سه چهار ساله که به این وضعیت عادت کردم. یعنی از وقتی که برادر کوچکم هم ازدواج کرد و رفت، البته قبلشم خیلی فرق نداشت چون از شش، هفت سال پیش که پدرم سکته کرد و زمینگیر شد من و مادرم بهش رسیدگی میکردیم و بعدشم که از چهار سال پیش مامان هم دچار ناراحتی قلبی شد و یه بارم که متاسفانه تصادف کرد و از اون به بعد علی رغم عمل جراحی با عصا مجبور شد راه بره و بعضی کارهای شخصی شونو نمیتونستن انجام بدن من فقط کمک میکردم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا مرادی تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت: 14:21

شب بود و سرمای شب لرزه بر اندامش انداخته بود. دستانش آنقدر میلرزید که نمیتوانست آتش برساند. یاد دختر کبریت فروش افتاد که در سرمای یک شب برفی دانه دانه کبریتهایش را روشن میکرد که گرم شود. با هر آتش، نیز به روزیایی که در ذهنش ساخته بود نزدیک و نزدیکتر میشد. دلش برای زندگیاش تنگ شده بود. البته اگر اسمش را بتوان زندگی گذاشت. اما بهر صورت از این آوارگی برایش بهتر بود. سه چهار ماهی میشد که خانهاش را ترک کرده بود. کسی را نداشت جز خواهر کوچکش. خواهری که از همه کس به او نزدیکتر بود و بیشتر از همه به او اعتماد داشت. نمیدانست چه کرده بود که باید کارش به اینجا میرسید. درست به خاطر نمیآورد شش یا هفت سال پیش بود شاید هم بیشتر و یا کمتر، زمانش هر چه بود مگر مهم بود. سری از تاسف تکان داد. یعنی تمام خواهران دنیا اینگونهاند؟! نخستین سفرش همراه دوستان دانشگاهیاش بود. چه سفر خاطرهانگیزی شده بود. اما حیف، کاش سمیه هیچگاه با آنها به این سفر نمیرفت. افسردگی او روی تمام گروه تاثیر گذاشته بود. آخر هم پس از بازگشت از سفر کار خودش را کرد. خودکشی او شوک بزرگی به گروه شان وارد کرده بود. هیچ کس باورش نمیشد. شاید اگر مادر آرزو زنده بود نه دچار افسردگی میشد و نه اینکه نامادریاش او را به حد جنون نمیرساند تا بخواهد دست به خودکشی کند. آرزو آهی از ته دل کشید. سمیه تنها 20

برچسب: نویسنده: زهرا مرادی تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت: 14:21

تا هفده سالگی در پرورشگاه بودم. در طول این مدت اگرچه چند بار خانوادههایی مختلف برای بردن من به خانه شان داوطلب شده بودند، اما من هرگز با هیچ کدامشان زندگی نکردم. البته دو بار به خانه این افراد هم رفتم، اما هیچ وقت بیشتر از 48 ساعت- و بار دوم هفت روز- نتوانستم نزد آنها زندگی کنم. دلیلش بر میگشت به اینکه من بر خلاف بسیاری از دخترهای دیگر که در پرورشگاه زندگی میکردند و خود من هم تشویقشان میکردم، اصلا دلم نمیخواست یک خانواده غریبه را به عنوان پدر و مادر خودم بپذیرم. البته دوست داشتم روزی صاحب یک خانواده بشوم، به کسی بگویم پدر و یک نفر را مادر صدا کنم و چند دختر و پسر از جان عزیزتر را به عنوان خواهر و برادر داشته باشم و با این جمع بر سر سفره بنشینم و... آری، من نیز همه اینها را دوست داشتم، اما نه به عنوان وصلهای! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا مرادی تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت: 14:21

دخترخالهام سهیلا، درحالی که سعی میکرد از آن سوی سیم بلند صحبت کند تا صدایش به این سو برسد میگفت: - نسیم تمام شد. همه کارهارو ردیف کردم. تمام مدارکت رو آماده کردم و همین یک ساعت قبل برات پست کردم. فکر کنم تا یکی دو روز دیگه به دستت برسه. من اگه جای تو باشم یک لحظه هم وقت رو تلف نمیکنم. همین الان بلند شو برو دنبال بلیط تا به محض رسیدن مدارک، راه بیافتی بیای اینجا. از خوشحالی انگار پر درآورده بود. آن قدر قربون صدقه سهیلا رفتم تا بالاخره شوهرش مجید گوشی را از دستش گرفت و با شوخی و خنده گفت: - دختر توکه پدر مارو درآوردی، اگه قرار باشه همین طوری ادامه بدی که ما باید حقوق یک ماهمون رو بذاریم برای پول تلفن! خندیدم و با این جمله حرفم رو تموم کردم: ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا مرادی تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت: 14:21

از وقتی در بانک «خوش حسابان» استخدام شدم کل برنامه زندگیام عوض شد. من عادت داشتم تا کله ظهر بخوابم و ظهر برم با ماشین دوری بزنم و مسافرکشی کنم. اما استخدام در یکی از شعبههای این بانک باعث شد که کلی سحرخیز بشم و صبح علیالطلوع به سمت محل کار حرکت کنم. صبحها که از خواب بیدار میشدم همزمان با خودم سربازها رو هم میدیدم که اونا هم برای شرکت در برنامه صبحگاه خودشون رو به پادگان میرسوندن. رفتگران عزیز هم مشغول تمیز کردن خیابونها بودن. همیشه وقتی به ساعت کار این افراد فکر میکردم خیلی دلم میسوخت. میگفتم طفلکیا سر صبح باید از خواب بیدار شن و از لذت شیرین خواب صبحگاهی محروم بمونن. اما حالا خودم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا مرادی تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت: 14:21

باد سردی از شیشه نیمه باز اتوبوس به صورتش میکوبید. اما آنقدر در افکارش غرق بود که انگار سرمای آن را احساس نمیکرد، همه هوش و حواسش متوجه آگهیای شد که در روزنامه دیده بود و در آن لحظه همه آرزویش این بود که کار خوبی باشد و او مشغول شود. چند روزی از مرگ پدرش نمیگذشت، بعد از سالها مبارزه با سرطان در برابرش تسلیم شده و برای همیشه از کنار خانوادهاش رفته بود. حالا او مانده بود و مادر مریضش و خواهر و برادرهایش که محصل بودند. باید کار میکرد تا شاید بتواند جای خالی پدر را پر کند اما مطمئن نبود که بتواند این کار را انجام دهد. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا مرادی تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت: 14:21

سالهای پیش ناخدا آبل تاسمان پدربزرگ مادری کاپیتان جیمز کوک که عضو نیروی دریایی انگلستان بوده، گنجی را به سرقت برده و در جزیره دوردست پنهان کرده است. آبل تاسمان شریک خود را به قتل میرساند و او را کنار گنج دفن میکند، ولی به خاطر نظارت شدید نیروی دریایی انگلستان نتوانست آن گنج را با خود به کشورش بیاورد، تصمیم گرفت سالهای بعد و در فرصتی مناسب با کشتی شخصی خودش آن گنج را تصاحب کند.پیشنهاد میکنم دانلود کنید و از مطالعه این داستان لذت ببرید نویسنده : حسن سالارمنش تعداد صفحات : 41 فرمت کتاب : pdf حجم : 663 kb Download

برچسب: نویسنده: زهرا مرادی تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت: 14:21

دانلود کتاب آخرین نیمکت داستانی کوتاه و ترسناک از مهرداد مراد، در مورد آخرین نیمکت مدرسهای که نزدیک به پنجرهای مشرف به قبرستان است و هرکس روی آن نشسته مردهای را دیده که از پشت پنجره به او خیره میشود.در قسمتی از کتاب آخرین نیمکت میخوانیم:آقا معلم تا چشمش افتاد به من، درس دادن را قطع کرد و نوک ترکه را گرفت به سوی ته کلاس. دستم که به علامت اجازه بالا رفته بود، آوردم پایین و حرکت کردم به آن سمت. در همان حال به صورت بچهها نگاه میکردم. موذیها بهم لبخند میزدند و در گوش هم پچ پچ میکردند. میدانستم لبخندشان چه معنی میدهد. آخر خودم هم بارها همین کار را تکرار کرده بودم. تنها کسی که در آن وضعیت ترسناک بهم دلداری داد، حسن بود. دوست صمیمی و همسایه دیوار به دیوارمان. قبلاً که آقا معلم چنین قانونی نگذاشته بود، با هم میرفتیم مدرسه اما حالا تک تک میرفتیم و دوتایی برمی گشتیم. حسن در گوشم زمزمه کرد: چیزی نیست، نترس. همهاش الکیه. نام کتاب : آخرین نیمکت نویسنده : مهرداد مراد حجم : 237 کیلو بایت فرمت : pdf

برچسب: نویسنده: زهرا مرادی تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت: 14:21

چشمهای جذاب و قد بلندی داشت. اما چیزی که باعث محبوبیتش شده بود سبک گفتار و نوع رفتارش بود. هر جا که میرفتی حرف از اون و برنامههاش بود. اون قدر مشهور بود که اخبار دروغ در موردش سریعتر از حرفهای راست قدرت میگرفت. یکی میگفت ممنوعالتصویر شده. یکی میگفت ازدواج نا موفقی داشته. دیگری هم به همه اطمینان میداد که هنوز مجرده. سکوتش در مورد زندگی خصوصیش تو همه مصاحبهها با نشریات هم به این شایعات دامن میزد. کم و بیش میشد عکسش را تو گوشی تمام دخترهای جوان پیدا کرد. کافی بود اعلام بشه تا در کنسرتی حاضر میشه تا بلیت کنسرت در سریع ترین زمان ممکن فروش بره. خلاصه نقل تمام مجالس بود. من اگرچه هرگز از هیچ سوپر استاری امضا نمیگرفتم، اما هر جا اسمی ازش میشنیدم گوشام تیز میشد. به خصوص آن روز که وقت ناهار تو دانشکده از میز پشت سر صدای آرومی به گوش رسید در مورد نوع غذای محبوبش. سریع فهمیدم که باید ارتباط نزدیکی بین او و دختری که روی میز پشت سری توی سلف نشسته، وجود داشته باشه. ناخود آگاه برگشتم تا چهره این دختر را شناسایی کنم. میشناختمش. سال پایینی ما بود و دو تا کلاس مشترک با هم داشتیم. نگاهش که به من خورد، حرفهای در گوشیاش را با هم کلاسیش تمام کرد و به من نگاه کرد. فوری نگاهم را به سمت دیگری بردم و وانمود کردم دارم دنبال کسی میگردم. زنگ بعد که باهاش کلاس مشترک داشت

برچسب: نویسنده: زهرا مرادی تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت: 14:21

صفحه بندی